
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:24  توسط فائزه
|
به نام خلوت ترين سكوت شبانه ام....
آسمان دوباره امشب رنگي ديگر دارد
من ميخواهم با تو سخن گويم مهربانم .مي خواهم در اين سكوت
دستان سردم را بگيري و مرا تا اوج برساني!
من جز تو با كه سخن گويم كه بفهمد نا گفته هايم را!؟
براي تو مي نويسم از فرش تا به عرش هرچند دستانم سرد و
خسته اند
هرچند ميان اين دورنگي ها هنوز كه هنوز است حيرانم و قدم بر
مي دارم ميان اين شلوغي
بي آنكه بدانم به كجا خواهم رفت...
و مينويسم نيز بي آنكه بدانم كه مي خواند و آيا خواهد فهميد از لا
بلاي اين كلمات در هم ريخته احساساتم را!
نمي دانم ولي كاش تو بخواني آنچه كه از قلبم بر كاغد نقش مي بندد
قسم به دل همين مرا بس خواهد بود
تنها همين...
اگر تو تنها ياورم باشي همين مرا بس بس است براي دلگرمي
اگر تو كنار من باشي همين مرا بس است براي آرامشي دست نيافتني
و اگر تو مرا بپذيري ديگر هيچ نخواهم از نيازمندي هاي دنيا
ميخواهم امشب باران ببارد
ميخواهم دوباره كوچه را بوي عقاقيا و ياس پر كند
ميخواهم قدم بردارم به دور از اين هياهوي دمادم
به پاييز بگوهرگز نيايد
من ميخواهم درون باغچه گل هميشه بهارم را براي هميشه بكارم
خداي خوبم من حرفهايم را با تو گفتم و مي گويم
مي گويم با تو از دل گرفته ام
يا دستان هميشه سرد اما پر توان براي نوشتن حرف دل
مي گويم از عشق جاودان گل هميشه بهارم براي تو
و تو تنها ميداني اسرار نهفته ميان دلم را
خداي مهربانم تو تنها پناه خستگي هاي دمادم اين جسم ضعيف مني
تنهايم مگذار كه بي تو حتي نفسي در سينه باقي نخواهد ماند
ياريم ده كه خسته تر از هميشه ام
كوچه با غ هم ساكت است
عقاقيا ....
ياس....
و تو .....
خدايا به آسمان بگو ببارد
امشب معشوق من كنارم خواهد ماند
قدم خواهيم زد از ميان اين كوچه باغ
فقط بگو آسمان ببارد
مي خواهم اشكهايم را ميان قطره هاي باران جا بگذارم
تو فقط تنهايم نگذار
و به آسمان بگو ديگر ببارد
كه وقت بارش است ....
(فائزه)
23/5/86
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:40  توسط فائزه
|
جابجا بر سر سنگ.
كوه خاموش است.
مي خروشد رود.
مانده در دامن دشت
خرمني رنگ كبود.
سايه آميخته با سايه.
سنگ با سنگ گرفته پيوند.
روز فرسوده به ره مي گذرد.
جلوه گر آمده در چشمانش
نقش اندوه پي يك لبخند.
جغد بر كنگره ها مي خواند.
لاشخورها، سنگين،
از هوا، تك تك ، آيند فرود:
لاشه اي مانده به دشت
كنده منقار ز جا چشمانش،
زير پيشاني او
مانده دو گود كبود.
تيرگي مي آيد.
دشت مي گيرد آرام.
قصه رنگي روز
مي رود رو به تمام.
شاخه ها پژمرده است.
سنگ ها افسرده است.
رود مي نالد.
جغد مي خواند.
غم بياويخته با رنگ غروب.
مي تراود ز لبم قصه سرد:
دلم افسرده در اين تنگ غروب.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:57  توسط فائزه
|
کسی نیست که اینگونه غریبیم شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیرم
*********
آنکه در تاريکي غمناک فلبم باورم کرد ناگهان به دست آتشي خاکسترم کرد
آنکه در اوان خود کشي سايه سرم بود عاقبت در سايه غم بي چاره ام
کرد آنکه زخم کهنه ام را مرحمي بود عاقبت درد زخمهايم را فزون کرد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:11  توسط فائزه
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:25  توسط فائزه
|
اگر سهم من از این همه ستاره فقط سوسوی غریبیست
غمی نیست همین انتظار رسیدن شب برایم کافیست.....

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:38  توسط فائزه
|
به نام آنکه وجودش ارامشيست اين ديوانه را
من مي نويسم و تو ميخواني .تو اي مخاطب نوشته ها يم گاه دلتنگ تر از هميشه ام
و تنها تر از هميشه .گاه آنقدر خسته كه از ماندن و نوشتن گريزانم و گاه آنقدر
عاشق كه نوشتن را راهي براي رسيدن به آرامش ميدانم.
گاه تا نزديك شكست ميروم اما بلند ميشوم دوباره...
كسي مينويسد از دست ها ميداند چه كسي را مي گويم و من ميگويم از دل...
دستها توانمند نيستند وقتي دل عقل را به صليب ميكشد.
دارم از خودم مينويسم.قلم را برداشته ام.دل مي گويد بنويس و عقل در كناره...
مي نويسم بي آنكه بدانم چقدر در نوشتن توانمند يا نا توانم.
ولي مينويسم .
حال دستهايم همان دستها مي نويسند بي اختيار براي دل
و عقل شايد محاكمه خواهد كرد ولي دل ....
لا بلاي كلماتم صداي موسيقي تنهاييست و من تنها...
به آن مو سيقي گوش كن.....ببين....
من هيچ ندارم و هيچ نخواهم
هر روز عاشق تر از گذشته ام تنها براي او
براي او كه قدرت نوشتنم ميدهد
نمي دانم نمي دانم چرا ؟
خودش عاشقم كرد و حال اينگونه رسوا در برابر قدرتش متحير!
شايد به سخره بگيرند آنچه را كه مي نويسم ولي شايد ....
نمي دانم .نمي توانم نگويم.....
تنها مي دانم دلم گرفته است و بايد بنويسم.
چندي قلم را كنار ميگذارم .دستها هنوز خسته نيستند .
دل مي گويد بنويس....
دوباره از سر خط.
و عقل!
دلم گرفته و بايد بنويسم پس عقل را به كنار ميگذارم .
بي مهابا خواهم نوشتم و تو بخوان به خاطر دل گرفته ام
هر چند شايد گزافه گويي باشد.
هنوز موسيقي تنهايي موج ميزند
و دستانم....
ببين...چه سرد هستند ...مي لرزند
چشم هايم را به روي هم ميگذارم .
نسيم خنكي گونه هايم چشم هايم را نوازش ميدهد
تا به كجا خواهم نوشت ...نمي دانم.
شايد بس است ديگر
با خودت مي گويي تا به كجا اين نا بساماني.
ولی آرام تر شدم ....
باز خواهم نوشت ....دوباره از سر خط
اين بار بس است
اما....هنوز موسيقي تنهايي جريان دارد....
17/4/86
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:8  توسط فائزه
|